دوسال از حضور کج دار ومریزمان در این فضای مجازی میگذرد، در این دوسال با تمام محدودیتها و سرخوردگیها گفتیم ونوشتیم تا گوئیم که هستیم.به ک بضاعتمان از هر در سخنی ساز کردیم.
آغاز سخن از دولت لب بام خردادیان بود و به قدر دو صد گفته ملا مت شنیدم اما لیک در این وادی ما باز بر همان سریم.
از دمکراسی کادوئی عموسام و طرفداران وطنی آن نگاشتیم.
قلم به نقد هویت ستیزانی ساز کردیم که عامدانه تیشه به ریشه می زنند تا ما را نه آنگونه که خود طالبیم بلکه بر اسلوب خویش تراز کنند.
گاه نیز قلم روایتگردرد دختر تن تکیده پاکستانی شد که ابرام بر حق خویش را با تاراج شرافتش بدست کم سران قبیله اش پرداخت.
زیاد دور نرفتیم پشت دیوارهای غمبار همین شهر یا س گرفته از زیبا رویانی یا د کردیم که صورت نازشان اسیر عقده اسید پاشانی شد که فرصت زیبا دیدن را از آنان دریغ داشتند .
به سرای بی نظیری سر زدیم که اسیر سرب های رها شده از دستانی پر ومغزهای خالی شد.
وگاه به نقد کشیدم دولت مهرورزی را که با داعیه نفت بر سر سفره مردم بر سریر قدرت نشست وحال نیم رزق مردم نیز از آنان بازستانده و نسخه هشت ماده ای برای کاستن از آلام جهان می پیچد.
...
گذشت این دوسال اما دل خوش به آنیم که باز هستیم تا بگوئیم...

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 22:6  توسط اکبر غیور
|

سید سخن ساز نکرده شماتت یاران دیروزیت آزرم میدهد ،اما بایست سرود در حق مردی که سرودنی است. براستی نارنین دراندیشه وگفتار،مگرچند صباحی دراین دیارتن تکیده دم از عقلانیت در تعاملات سیاسی نزدی وبه جد گریزان ازکنشی نبودی که جوهرعقل درآن کمیاب باشد ،حال با ما چه خواهی گفت که با تو وبعد از تو خرد به فهم تو نایاب کرده ایم .
رئالیست در دنیای پر از ائده الیستهای بی پر اگماتیست، توکم گفتی ویا این جماعت یارای فهم اندیشه ای را نداشت که هزاره سوم را عهد مراد و مرید پروری نمی دانست .وحال من سوز برکدامین ساز زنم که دست مایه دولتت یا مداحانی شد آرمانگرا ویا هتاکانی حرمت شکن و آنچه در حسرت نبودشان زانوی غم به بغل گرفته ایم نقادانی است واقع گرا.
عجین با اندیشه های ناب، قبیله ای تو را بر اوج نشاند وطائفه ای دری نزدیک تر از درگاه تو برای توجیه ندانم کاریهای خود سراغ نداشت ،و فهم اندک من گواه بر این ادعا است که تو نه اسلوب بر آن قبیله تراز کرده ای نه مهر به تائید فهم این طائفه کج اندیش زدی.
باری دوست داشتنی ترین،نه مستی ومستوری یاران به ظفر مسرورت کرد،نه سرخوردگی کلوخ اندازان به شکست مغرورت،باری آنچه تو می خواستی وکمر بدان بستی وکمتر بدان توفیق یافتی خلق رشته الفتی بود بین این دوایل تا ایل سیلی گردد وبگسلد بند ازهر چه بستند بر پایمان .
اما صدحیف یاران به باد دوی خوابیدنند که خردادش نامیدیم و بالا نشین مجلس شدند وخوان اصلاحات به یغما بردند واز یادشان رفت که منصب ومسند به عاریت گرفته اند تاگره از کار خلق بگشایند نه جنگ زرگری به حفظ قدرت راه اندازند.
وسواست حساب لبخند ستیزانی که کام درناکامیت وفراز در فرودت وقیام درقعودت یافتند وازهر دری بر دولت تاختند تا به بحران گذرد عمر دولتی که غایت بر سعادت مردمش داشت.
اما تو رفتی و ماند صدای که تورا متهم میکرد به بی کفایتی و در پاسخ چه سنجید شنید باری من معترفم که گفتم وعمل نکردم وآیند مردانی که بر آنچه گویند عمل کنند .
بزگ مردا، دردا که توان مابرای تحقق جامعه آرمانی ات کم بود وتو نیزشاید می بایستی چون بزرگ فیلسوف آتنی برای خود جمهوریتی بنویسی و آرمانشهری بسازی تا کنت وکانت وروسوولاک بدانند که دین ودمکراسی تب سردنیست، پارادوکس نیست ،بلکه روح وجسمی است که نیازمند راویان همسازی است نه منادیان ناسازی.
معمارگفتگو مردی ازدیارعشق وجنس تومیگفت وزن افراد به اندازه شدائدی است که درراه خلق کشیده اند وتوازاین بابت گران سنگی که گرچه دولتت آفتاب لب بامی بود اما امید حضور سبزت درحافظه تاریخی ایرانیان مستدام باد

نوشته شده در پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 17:35  توسط اکبر غیور
|
(کنت والتز) دیر زمانی براین باور بود که روابط بین الملل و تعاملات حاکم بر روابط انسانها بری از آرمانگرائی مد نظر لیبرالیست ها بر واقعیاتی استوار است که بشر را گریزی از آن نیست و از اینرو جنگ وبد سرشتی در ذات بشر است و او راهکاری جز موازنه قوا برای خلق دنیای امن ندارد گرچه تئوری واقع بیننانه او مخالفان بسیار داشت اما:
-عروس صلح که دست از کار وزندگی شسته در پی ترویج اندیشه دنیای بدون جنگ بود در ترکیه به طرز فجیعی به قتل میرسد
- عراق جولانگاه وسیعی است برای کانگسترهای بنیادگرای شرقی تا برای اثبات وجود خود، تئوری حذف وسیع دیگری را تمرین کنند
-خبر نگار ایتالیای که می خواست پیام رسان عمق درد ورنج مردم عراق باشد در پیش چشم حیرت زده تماشاگران تلویزیونی گلو بر میشود .
-در گوشه ای دیگر مزرعه را به زارع سپردند تا زراعت کند واو خود آفت به مزرعه پاشید ...
-چریک پیر کوبا بعد از چهار دهه سیطره بر کوبا تازه گیها احساس خستگی میکند اما او دل مشغله صیانت ازتوتالیتریزم پا گرفته را بعد از خود دارد و بر این کارچه کس بهتر از فرزند ارشدش.
-دیروزمان نیز با فوج فوج کشتن در بوسنی ، هایتئی ، رواندا ، کنگو، دارفورد ، لیبریا و... همراه بود.
...
پس گرچه تلخ است اما باور کنیم سخنان نیش دار اما واقع بینانه (توماس هابز) در لویاتان را که ((انسان گرگ انسان است))

نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 18:45  توسط اکبر غیور
|
دو روز مانده از عمرش تازه فهمیده که دیر زمانی است هیچ فرصتی برای زندگی کردن پیدا نکرده است ، آشفته وغمگین نزد خدا رفت تا از او روزهای بیشتری طلب کند . به بارگاه ازلی که رسید داد زد و بیداد نمود ، خدا سکوت کرد لب به ناسزا گشود خدا سکوت کرد، مستاصل و درمانده در گوشه ای زانوی غم به بغل گرفته گریه سرداد .خدا سکوتش را شکست وگفت حال عقده دل بگشا .
بنده راز دل گشود واز سهم اندکش از زندگی گله نمود ، اما خداوند گفت چاره ای نیست که از سهم تو فقط این دو روز باقی مانده است ، بنده گفت براستی با این دو روز چه کنم خدا جوابش داد آنکه ارزش دو روز زندگی را نداند هزار سال هم به کارش ناید لاجرم فرشتگان سهم دو روزش را در کف دستانش ریختند ، دو روز عمر در گودی دستانش می درخشید واو مردد از حرکت که مبادا این دوروز نیز از لای انگشتانش بر زمین فروریزد . در این وانفسا به خود وسهم اندکش از زندگی نگاهی کرد و در دل گفت من که سهمی بیش از این دو روز ندارم پس چه جای تردید بگذار این دو روز را آنگونه که می خواهم مصرف کنم ،پس سهم اندکش را بر سر ورویش ریخت و آغشته به سهم اندکش از زندگی شد ، رها از قید وبند زندگی احساس آرامش عجیبی پیدا کرد در مسیر برگشت به گذشته ای فکر کرد که در آن حتی فرصت نگاه کردن به یک گل راپیدا نگرده بود نسترنی را دید بدان خیره شد وتا عمق جان از آن بوئید ،در همسایگی نسترن به زیبائی و پاکی شبنم که عازم سفر بود تعمقی کرد .
به کسانی که در مسیر راه نمی شناختشان سلامی کرد ، دستی به سر کودک دست فروش سر محل کشید واندکی از آنکه داشت بدو بخشید ، یادش آمد تا حال عاشق نشده عاشق شد و گذشت، عاقل شد و گذاشت .
این دو روز برای او رنگ وبوی تازه داشت در این دوروز آسمان خراشی بنا نکرد حتی خراشی بر دلی بنا نکرد ، به سوپر در منزل گفت شما، از حال همسر بیمار نگهبان سر محل پرسید ، به قیام که ایستاد پی برد به لذت ((ایاک نعبد و ایاک نستعین )). عصر همان روز دست در دست کودک خردسالش به در خانه ای آمد وبا شرمندگی انگشت اشاره بر زنگ دری فشرد که سالها او با آن دیداری تازه نکرده بود کودکش پرسید
هان ای پدر من تو چه می جوئی از این در گفتم پسرم بوی صفای پدرم را
به خانه که رسید سبکتر از هروز بر بالش کهنه ای لم داد و به فکر زمهریری فرو رفت که از او فرصت زندگی کردن را سلب کرده بود ، آب خورد و چای را تا آخرین قطره سرکشید ، رختی پهن کرد وسر بر بالشی گذاشت که میدانست سر از این بالش برنخواهد داشت ، فردای آنروز فرشتگان خدا در کارنامه اش نو شتند مردی که 62سال زیسته بود فقط فرصت دو روز زندگی پیدا کرد.

نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 16:28  توسط اکبر غیور
|
آندم که باد یاس از خاور ناامیدی وزد و خشکه مغزان تاب تحمل( بودن )رااز کف وا نهند و باران خدا برکویرتفیده اذها ن نبارد و آبی بر درخت اندیشه داده نشود در خاک سیاه عشیره مداران مدرن نی لبک خشونت ساز میشود و بناگاه در دیار ذولفقار و بی نظیر دستهای بزرگ ومغزهای کوچک آسان به برده گی صاحبان ایدئولوژیهای خشن در میایند تا دنیا را آنگونه که خود می خواهند بسازند و چون جوهره ساز ندارند و ساختن نتوانند لاجرم قافیه شعر ناسازشان انداختنی میشود واینگونه مشتی سرب رها میشود تا قامتی بلند انداخته شود . سخت است باور مرگ بی نظیر

نوشته شده در یکشنبه نهم دی 1386ساعت 13:39  توسط اکبر غیور
|
تو از کرانه ی
خورشید می رسی ای دوست
پیام دوستی ات در نگاه روشن توست
بیا به سوی درختان نماز بگزاریم
که آرزوی سحرگاهشان دمیدن توست
به پاس آمدنت نامی از دمیدن رفت
به من بگو که دمیدن چگونه آمدنی است
مگر نه اینکه زمین از شکوفه ها خالی است
پس آن چه نام دمیدن گرفت ، دم زدنی است
بیا به ساحل خاموش این کویر فراخ
نگاه کن که در اینجا عقابها خوارند
به من بگو که چرا بادها نمی جنبند
به من بگو که چرا ابرها نمی بارند ؟

نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386ساعت 9:44  توسط اکبر غیور
|
بحران ریاست جمهوری در ترکیه با ورود عبدا...گل به (چان کایا) کاخ ریاست جمهوری ترکیه پایان یافت. حضور عبدا...گل با افکار تئو کراتیک در چنین منصبی کابوسی برای لا ئیکهای ترکیه بود که پس از کش وقوسهای فراوان به وقوع پیوست.گرچه ژنرالهای ترکیه واحزاب مخالف به ویژه حزب جمهوری خلق به رهبری دنیز بایکال واراده ملی به رهبری دولت باغچه لی با برپائی متینگهای میلیونی در استانبول وآنکارا سعی در ممانعت از حضور اسلامگرایان حزب عدالت وتوسعه به ویژه رجب طائب اردوغان وعبدا...گل در عالی ترین منصب سیاسی ترکیه داشتند .اما پروسه هدفمند حزب عدالت وتوسعه و طرح انتخابات زودرس وکسب 47% آرا توسط این حزب لائیکها را در موقعیتی قرار داد که دیگر چاره ای جز تمکین به آرا عمومی نیافتند وحالا ژنرالهای ترکیه که روزی تاب تحمل مروه کاواکچی رابا روسری در مجلس ترکیه نداشتند . وبا کمک بولند اجویت نخست وزیر وقت حکم اخراج وزان پس سلب تابعیت اورا صادر کردند حالا می بایست عبدا...گل وهمسر محجبه اش خیرالنسا را در چان کایا تحمل کند.
سیر تحولات در ترکیه نشان داد که در قبال اراده عمومی نمیتوان همیشه ایستاد ودر نقطه ای می بایست به خواست واراده جمعی تن در داد.پس آن به که قبل از تحمیل این اراده خود ظرفیت پذیرشش را داشته باشیم. در ثانی اگر آدمی فطرتی خداجوی دارد نه تئوریز کردن دین از طریق مجاری رسمی به دینمداری شهروند می انجامد نه تلاش برای ممانعت از حضور دین در عرصه اجتماعی توسط هیئت حاکمه ذره ای انسان دینمدار را از فطرت راستین خویش دور میسازد ...
تحولات اخیر ترکیه آموختنی های بسیار داشت امید آنان که بایست بیاموزند آموخته باشند.

نوشته شده در یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 9:11  توسط اکبر غیور
|
((تقدیم به آشنای ابدی شهر حضور))
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ها در قفس اند. . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 9:50  توسط اکبر غیور
|
...
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
...

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 9:47  توسط اکبر غیور
|
شهرزاد قصه گوی شهر عشق،تعبیرزلالی آب ، وتفسیر گرمی آتش ،ماندنی ترین صدا وخواندنی ترین ترانه درعصرهبوط آدمیت.هیچ میدانی که انسان عصر آهن بریده از تمام خوبیها نیم روزی مسما به نام تو کرده تا توان توجیه نامراد یهایش را در حق نازنین وجودی چون تواینگونه داشته باشد .
آبی ترین آب وآسما نی ترین واژه ، می خواستم به سخن فعل تاریخی خود وهمنوعانم راتطهیرت کنم و وبرآن غسل تعمید دهم و برایت اتوپیای رمانیک خلق کنم که شاید ایدالیزم در سخن توجیه گر رئالیسم رفتاریم باشد ،اما بر من ببخش که در چنین وانفسای برایت گل بوته های از باغ یاس آورده ام و توبه سخاوت دریای ات از پژمردگی گل یاسم بر جفای که یاس آفرینان درحقش روا داشته اند درگذر و بگذار این شرمگین پسر دم غنیمتی کرده از پائیز ماندگارزندگیت یاد کند.
که تو محصول کج فهمی فوندامتالیزمهای که خواندن را گناه ونوشتن را معصیت برایت تصویر کرده اند ولاجرم جوهره سخن از تو به عاریت ستانده ومی خواهم از شیرزنانی همچو تو یاد کنم که دست وپا برغل وزنجیربه بند،اسیرباورهای گند یده جامعه ای مرد سالارند.
باری اگر رخصتی هست بگذار از نجیمه دختر محجوب پاکستانی یاد کنیم که تاوان احساس پاکش را با تاراج شرافتش به دست خشکه مغزان عشیره اش داد تا کم (سران) قبیله اش بدین سیاق آبرو داری کنند.
یا از تارا دختر زیبا وتن تکیده افغانی که چند درهمی جواز تملکش بود به ملک شیخ یمنی ومهر تائیدی بر برده داری نوین در عصر انفجار اطلاعات وگواهی بر سیادت شغالان انسان نما بر سرنوشت بشر.
چرا دور در این نزدیکی پشت دیوارهای ماتم زده همین شهرمی خواهم ازفقیر دختری یاد کنم که مستاصل از اعاده حداقل حقی است که انسان را بر تعین سرنوشت خود مختار میکند و زین سبب می خواهد باز آفرین سناریو سرگروهبان ژاور قهرمان بینوایان هوگو برای گریز از پارادوکس زندگی اش باشد.
یا مبادا از یاد رود ناز دخترتهرانی که تاوان ابرام بر انتخابش را باچهره سوخته واسید شسته پرداخت .یا بیشمار زنانی که تن نازشان هر روز با تازیانه ابله مردانی نوازش میشود وباز این همه را می تابند ودم بر نمی آرند که مبادا بگسلد رشته ای که لزوما گسستنی است .
شیرزن قرار براین بود که قلم در این روز به شاد باشت لغزد اما او نیز چون حصارتنگ زندگی ات رادید دل مرهمی برای تسکینت واگذاشت ورنجه گوئی برای رهائیت پیشه کرد،حال تو نیزبه کریمی در گذر از نا روائیهای که نامردان در حقت روا داشته اند و بکوش برای رخت بربندی سست باوری که تورا ضعیفه نامید وجنس دومت خواند که تو راز آفرینشی ونیازمان برای رویش .
اما چاره چیست پیشاپیش من نیز بسان همنوعان خوابزده ام در هزاره بیداری مجبورم به تکراراین واژه بی ماهیت ((روز مادر برتمام زنان صبور و مادران فهیم مبارک باد))

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 8:8  توسط اکبر غیور
|